10.31.2007

*بر سر دوراهی زندگی*

بسم الله الرحمن الرحيم
سرباز گمنام امام زمان هستم و سی و پنج سال سن دارم. از ابتدای جنگ در جبهه های حق عليه باطل حضور داشتم و شجاعانه از اسلام عزيز دفاع کردم. بعد از پايان جنگ با درجه ی سرهنگی به مدرسه و از آن جا به دانشگاه رفتم و دکترايم را در اقتصاد سياسی بين الملل دريافت کردم. بعد از آن سرتيپ شدم. فرزندی دارم چهارده ساله، که اخيرا تحت تاثير رسانه های ماهواره ای از من سوالات دشوار می کند. مثلا می پرسد، بابا، تو شروع جنگ چند سالت بود؟ يا چه جوری بدون ديپلم، دکترا گرفتی؟
مامان می گويد تو پايت در تصادف شل شد؛ چرا می گويی در جنگ خمپاره خورده ای؟
رفتار پسرم با من روز به روز سردتر می شود. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
برادر گرامی
شما ابتدا يک ماشين حساب خريداری کنيد و يک دوره کتاب روزشمار تاريخ معاصر که در آن دقيقا تاريخ وقايع ثبت شده است. در مورد هر رويدادی که می خواهيد با پسرتان صحبت کنيد ابتدا عدد ۱۳۵۱ را از تاريخ آن رويداد کم کنيد و ببينيد در آن موقع چند سال‌تان بوده است (فرضا برای صحبت در باره ی شروع جنگ، کتاب روزشمار جنگ را باز کنيد، عدد ۱۳۵۹ را که تاريخ شروع جنگ است از آن بيرون بياوريد. عمل تفريق را انجام دهيد. متوجه می شويد که در شروع جنگ ۸ سال داشته ايد. بعد بر اساس سن ِ به دست آمده با فرزند دلبندتان صحبت کنيد. در مورد ديپلم و و جراحت تان دو تا تو سر بچه بزنيد، مشکل در جا حل می شود.

به نام خداوند خالق زيبايی ها
از اعضای سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی هستم. حتما اطلاع داريد که اين سازمان به عنوان سازمانی اصلاح طلب شناخته می شود. اما اين‌جانب که از گذشته های دور عضو اين سازمان بوده ام، می دانم که چند سال پيش اين سازمان به تنها چيزی که فکر نمی کرد، اصلاح طلبی بود. بر روی آرم سازمان، شمشيری بود به چه بزرگی که قرار بود سر دشمنان اسلام با آن زده شود. اکنون که گردن های کج اعضای اين سازمان را در مقابل اقتدارطلبان می بينم، احساس بدی به من دست می دهد. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
برادر ارجمند
نگاه کردن به درد ديگران، درد آدمی را کم می کند. شما هم برای خلاصی از ناراحتی وجدان، به وضع ساير سازمان ها و گروه ها نگاه کنيد. مثلا نگاه کنيد به اعضای سازمان مجاهدين خلق. آن ها هم روی آرم شان تفنگ داشتند و لوگوی روزنامه شان مسلسل بود و می خواستند آمريکا را با اين تفنگ و مسلسل نابود کنند. طفلک ها اين سرودشان بود:
سر ِ کوچه کمينه / مجاهد ِ پر کينه / آمريکايی بيرون شو / خونت روی زمينه…
حالا ببينيد به چه روزی افتاده اند. اگر آمريکايی ها ازشان حفاظت نکنند معلوم نيست چه بر سرشان می آيد. شمشير ِ آرم سازمان شما، به تفنگ آرم مجاهدين خلق در. می ماند گردن کج و تغيير صد و هشتاد درجه ای مواضع. ای آقا! شما يک گروه نشان بده که نسبت به گذشته اش اين وضع را پيدا نکرده و گردن اش از شرمندگی کج نشده باشد.

با درود
عضو يک سازمان مارکسيستی لنينيستی هستم. در گذشته شعار مبارزه ی توده ای می دادم. امروز نظرم برگشته و ترجيح می دهم در اروپا به بيزنس بپردازم. دچار پارادوکس ميان کاپيتاليسم و سوسياليسم شده ام. لطفا بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
عزيز من شما که به نادرستی اين انديشه ی منسوخ پی برده ای، يک تکان ِ ديگر هم به خودت بده، و با خواندن چند رکعت نماز روزانه، به بيزنس ات رونق الهی بخش. مطمئن باش، هم پارادوکس از يادت می رود هم حجم تجارت ات با ايران چند برابر می شود. به جای درود هم بهتر است بگويی سلام عليکم. راه موفقيت شما در اين است. مويد باشی.

پیام برای این مطلب مسدود شده.

Free Blog Themes and Blog Templates