07.22.2008

پيوند ابراهيم گلستان و محمد قوچاني زير عباي شيخ فضل الله نوري

سکولاریسم نو: شهرام عدیلی پور:

ابراهيم گلستان پيرانه سر به بد راهي كشيده شده است . او كه يك عمر جز خودش را نديده است و به عالم و آدم به جز نوچه ها و سرسپردگان اش فحاشي كرده و كاري جز ناسزا گفتن و هتاكي و پرده دري و اهانت و متلك پراني نداشته است ، اكنون به سراغ فردوسي بزرگ آمده است و ستون اصلي فرهنگ و هويت ايراني را نشانه مي رود .

در شماره ي 50 هفته نامه ي شهروند امروز به سردبيري محمد قوچاني شماره ي خرداد ماه 78 به بهانه ي يادبود نويسنده ي تازه درگذشته نادر ابراهيمي ، نامه اي منتشر نشده از ابراهيم گلستان به نادر ابراهيمي چاپ شده است كه جاي شگفتي ست چرا اين نامه ي تا به امروز منتشر نشده اكنون چاپ مي شود آن هم از سوي نشريه اي كه مدتي ست پا در كفش روشن فكران اين ديار كرده است و رويه اي مشكوك در پيش گرفته است . پيرامون دلايل و چرايي اين موضوع و اين كه مي گويم رويه اي مشكوك ، توضيح خواهم داد اما ابتدا فرازي از سخنان جناب گلستان را روايت مي كنم تا مطلب روشن تر شود .

آقاي گلستان بعد از يك پرگويي سرسام آور و نامربوط و طي يك وراجي بسيار بالا بلند و طولاني و سرگيجه آور كه ديگر امروز به روشني مي توان گفت سبك نوشتاري و گفتاري او را تشكيل مي دهد و در اين زمينه پيشينه اي دراز دارد ، با آسمان و ريسمان بافتن و از چپ و راست و زمين و آسمان دليل و نشانه آوردن با تمام توان سعي مي كند ملي گرايي را كاري عبث و ابلهانه جلوه دهد و با فحش و بد دهاني كه كار هميشگي او بوده است سعي مي كند دفاع از هويت و مليت ايراني را پوچ و بي معنا نشان دهد . به همين منظور او تيشه را به ريشه مي زند و زير بناي اين عمارت را نشانه مي رود . او كه سعي مي كند شان و مقام فردوسي بزرگ را پايين آورد و او را فردي بي خرد و نادان معرفي كند ، از او تصويري به دست مي دهد كه گويي او پس از چند قرن قلم به مزد مزدور و خود فروخته ي دولت ساساني بوده است! يا آن قدر نادان بوده است كه دسيسه ي دبيران ساساني را در قالب جعل تاريخ و تاريخ سازي متوجه نشده است! بشنويد :

‹‹ تاريخ تو كدام اش هست ؟ آن هايي را كه هرودوت و گزنفون براي ات به يادگار گذاشتند تا بيست و چند قرن بعد كه حسن پير نيايي بيايد و آن ها را براي ات به ترجمه در آورد يا آن هايي كه دبيران ساساني به جعل نوشتند و بعد ها حكيم ابولقاسم فردوسي كه من نمي دانم اين حكيمي و حكمت در كجاي اش بود آن ها را به نظم در آورده است ؟››

خيلي جالب است كه حكيم ابوالقاسم فردوسي اين دسيسه را نمي فهميده است و چند هزار بيت ياوه به هم بافته به نام شاهنامه ، اما حكيم ابوالابراهيم گلستان با آن هوش و نبوغ شگفت آورش مي فهمد! باز كمي جلوتر جناب گلستان مي فرمايند :

‹‹ حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان براي ات به مرده ريگ گذاشته است ، مختاري . اما اين چه جور تاريخ است يا حتا چه جور استوره است ؟ استوره اي كه جهان پهلوان آيت مردانگي اش سر نوجوان بي گناه كلاه مي گذارد تا با خنجر جگر او را بدراند بعد مي نشيند به گريه سر دادن يا كاوه اش تحمل كرد بيش از 20 فرزند اش را خوراك مار بسازند و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آن وقت پاشد علم برداشت. از قصه هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي اند . بدتر ، از قصه هاي كودكانه ؛ مغزها كودكانه مي مانند ›› .

اگر گوينده ي اين سخنان را نشناسيم فكر مي كنيم اين ها حرف هاي شيخ صادق خلخالي يا كسي مانند او است . آشكار است كه جناب گلستان كه همه را به راحتي بي شعور و نفهم مي خواند ، خود هيچ درك و فهمي از استوره ندارد و معلوم است استوره هاي ملت هاي ديگر را هم نخوانده است و از ساختار و منطق استوره و تراژدي هيچ نمي فهمد . بگذريم . قصد من اما در اين جا نقد گفته ها و شخصيت ابراهيم گلستان و دفاع از فردوسي نيست . اصلن فردوسي نيازي به دفاع ندارد ، من هم اين نكته را رها مي كنم و به فراموشي مي سپارم . من مي خواهم پرده از يك دسيسه ي تازه كه هجومي ديگر بر فرهنگ و مليت ايراني ست بردارم كه در اين وانفساي نفس گير و در اين زمانه ي وحشت زا اين بار با همكاري و مشاركت گلستان و گروهي از اصلاح طلبان حكومتي وامانده و سرخورده و بيرون شده از سراي قدرت در حال شكل گيري ست. اگر نه گلستان اصلن ارزش نقد و وقت گذاشتن ندارد و همان بهتر كه مثل ساليان سال گذشته فراموش شود . اما اين كه چرا اين مرده ي ساليان را اكنون از گور بيرون كشيده اند دليل و حكمت دارد و من هم مي خواهم به همين بپردازم . ابراهيم گلستان يك فرد به شدت خود شيفته و جاه طلب است كه سال هاست به فراموشي سپرده شده است و چراغ استعداد و هنرش سال هاست خاموش شده است. او چون ديگرنمي تواند بنشيند و در كنج خلوت اش آرام و بي سر و صدا كار هنري خلق كند ، از سر درماندگي و استيصال سعي مي كند با بد دهاني و فحاشي به اين و آن خودش را مطرح كند و جايگاه از دست رفته اش را در ايران و ادبيات و سينماي آن به دست آورد . و چون سال هاست در ايران به جز چند تن از نوچه گان اش از ميان روشن فكران و هنرمندان كسي او را تحويل نمي گيرد و براي اش تره هم خرد نمي كند و همه او را به فراموشي سپرده اند ابتدا با آن نگاه ضد انساني و فاشيستي اش تا توانست به اهل فرهنگ و هنر و ادب و سينما از شاملو گرفته تا نجف دريا بندري و جلال آل احمد و نيما يوشيج و هوشنگ كاووسي و ناصر تقوايي و و … فحاشي كرد تا بل كه خودش را دوباره به صحنه بكشد اما نتيجه ي دلخواه حاصل اش نشد و همچنان ناكام و فراموش شده ماند تا اين كه سر و كله ي يك آدم شبيه خودش اما از نسلي ديگر و جهاني ديگر پيدا شد : محمد قوچاني روزنامه نگار جوان ايران امروز . مي گويند : كور ، كور را مي جويد ، چاله آب را . يا به تعبير جلال الدين مولوي : نوريان مر نوريان را طالب اند / ناريان مر ناريان را جاذب اند . قوچاني همان كسي ست كه عالي جناب گلستان مي تواند به تمامي در قامت رعناي او جلوه گر شود !

قوچاني هم ويژه گي هايي بسيار شبيه گلستان دارد . او گم گشته ي گلستان است . او كليد مشكلات حل نشدني و درمان دردهاي بي درمان گلستان است . او كسي است كه سال هاست گلستان در خواب و روياها ي اش با حسرت تمام جست و جوي اش مي كرد يا با چراغ گرد شهر مي جست اش و نمي يافت. آخر چه طور ممكن است نويسنده و روزنامه نگاري كه روزگاري نه چندان دور به عنوان يك نويسنده ي پيشرو اصلاح طلب در نخستين ساعت هاي پس از سپيده دم دوم خرداد خوش درخشيده بود و مطالب درخشان و آگاهي دهنده اي مي نوشت اكنون چنان در آغوش راست سنتي خزيده باشد كه انسان درشگفت بماند . و درست در همين زمان كه راست سنتي از گريبان او به در مي آيد آن پير رنج ديده و ناكام هم كه با چراغ گرد شهر مي گرديد از حومه ي لندن مي آيد و در آستانه ي در هويدا مي شود و قوچاني جوان دست افشان و پاكوبان مي سرايد : مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد ! اكنون اين جوان طالب نام و نان هم يوسف گم گشته اش را در قامت آن پير قصر ساسكس يافته است .

محمد قوچاني در نخستين سال هاي جواني بخت يارش شد و با ذكاوت و استعداد و قلم زيبا و نكته سنج و موشكافي كه داشت توانست به سرعت بدل به روزنامه نگاري برجسته و مطرح در ايران شود . او ابتدا در حلقه ي ياران ماشالله شمس الواعظين در آمد و از كساني همچون مسعود بهنود و خود شمس الواعظين فنون نگارش و روزنامه نگاري را آموخت و با اطلاعاتي دست اول كه از سعيد حجاريان و عمادالدين باقي ( كه هر دو از افراد با نفوذ و مهم نظام اسلامي بودند و اطلاعات فراواني از پس پشت نظام و ساز و كار و آدم هاي آن داشتند 1 ) دريافت مي كرد توانست به يكي از نويسندگان مطرح و اثر گذار روزنامه هاي اصلاح طلب تبديل شود . اما او همچون ابراهيم گلستان بسيار جاه طلب بود و در حسرت وصال دوشيزه ي قدرت مي سوخت و روشن است كه تنها نوشتتن چند مقاله به صورت هفته گي در روزنامه هاي نشاط و عصر آزادگان راضي اش نمي كرد . بنابراين پس از توقيف شدن اين روزنامه ها و به زندان افتادن او به همراه بهنود و چند نفر ديگر از نويسندگان همان روزنامه ها او به همراه بهنود و ابراهيم نبوي توبه نامه نوشتند و بر صفحه ي تلويزيون جمهوري اسلامي ظاهر شدند در حالي كه از افكار و كردار گذشته ي خود اظهار ندامت و پشيماني مي كردند . پس از اين ماجرا بهنود و نبوي با خروج از كشور همچنان به راه و روش ياران و همراهان اصلاح طلب خود وفادار ماندند اما قوچاني كه بسيار تشنه ي قدرت بود و در آغاز راه ناكام مانده بود با پشت كردن به ياران خود و چرخش به سوي راست ميانه و كارگزاران سازندگي توانست از نويسنده اي متوسط در يك روزنامه به مقام سردبيري تنها روزنامه ي باقي مانده از روزنامه هاي غير راست گرا ( راست سنتي ) و به ظاهر اصلاح طلب ارتقا يابد . او اكنون چند قدم بزرگ برداشته بود و به ارباب قدرت نزديك تر شده بود . روزنامه هاي شمس الواعظين با آن همه محدوديت و امكانات كم و آن همه فشاري كه از سوي حاكميت تحمل مي كرد كجا و روزنامه ي رنگارنگ شرق با آن همه امكانات و ثروت و نزديكي به كانون هاي بزرگ قدرت كجا ! باري روزنامه ي شرق هم با همه نزديكي اش به ارباب قدرت پس از فراز و فرودي چند توقيف شد و قوچاني هر چه تلاش كرد و پا بر سر اصول آغازين خود گذاشت و تملق گفت و التماس كرد تا ازروزنامه رفع توقيف شود سودي نبخشيد . پس از مدتي قوچاني با همان گروهي كه در شرق كار مي كرد هفته نامه ي شهروند امروز را منتشر كرد و باز هر روز از گذشته ي خود فاصله گرفت و به اصول و ياران قديمي اش پشت كرد . او كه روزگاري مقاله ي هاشمي ها و خاتمي ها را در روزنامه ي نشاط نوشت و آتشي به پا كرد و يكي از برجسته ترين روزنامه نگاراني به شمار مي رفت كه در مصاف با راست سنتي در خط مقدم جبهه عمل مي كرد و به شدت دم از دموكراسي و حقوق بشر و آزادي و جامعه ي مدني مي زد اكنون به آغوش راست سنتي خزيده است و به تمامي از همان كساني دفاع مي كند كه روزگاري او و ياران اش به دشمني با آنان شهره بودند . در همين شماره ي شهروند امروز كه افاضات گلستان هم در آن چاپ شده است او با دفاع تمام عيار از روحانيت سنتي همان حرف هايي را تكرار مي كند كه روزگاري جلال آل احمد در غرب زدگي و در حمايت از روحانيت سنتي ادا كرده بود و ديديم نتيجه اش را . قوچاني با حمايت از علي لاريجاني پنجه به روي ياران قديم اصلاح طلب اش مي كشد و نمي تواند دست افشاني و شادي اش را از پيروزي لاريجاني در انتخابات مجلس و نشستن بر كرسي رياست پنهان كند . او ضمن آن كه تصويري كاملن دموكراتيك و آزاد از نظام اسلامي به دست مي دهد و انتخابات را كاملن آزاد جلوه مي دهد چنين فتوايي صادر مي كند : ‹‹ حفظ كليت نظام به عنوان يك كليت يك پارچه در شرايط كنوني بزرگ ترين جهاد نظام است ›› . او كه در راه رسيدن به معشوق قدرت سر از پا نمي شناسد و پاي بند هيچ اخلاق و اصول و پرنسيبي نيست و چون بت عيار هر لحظه به شكلي در مي آيد چنين ادامه مي دهد :

‹‹ چهار صد سال است كه ايران چشم و چراغ شيعه است . در اوج نهضت تنباكو و هنگامي كه ناصرالدين شاه در آستانه ي سقوط بود ميرزاي شيرازي در حالي كه مي توانست حكومت ايران را ساقط كند از اين كار خودداري كرد نه از آن جهت كه ميلي به شاه داشت كه بدان جهت كه ايران را پناه گاه دين و مذهب مي دانست. حفظ اين مرز همچون حفظ اين شريعت عهد تاريخي روحانيت شيعه در طول تاريخ آن بوده است. اكنون همين نهاد سنت رابايد به ياري خواند . حفظ سرزمين شيعه در عين حفظ عزت آن ››.

دفاع جانانه ي قوچاني از روحانيت سنتي را ديديم . او ديگر آزادي و دموكراسي را چاره ي درد ايران نمي داند . به نظر او تنها چاره ي ايران اين است كه روحانيت سنتي بر آن حاكم باشد . او از نهادي دفاع مي كند كه تمام پريشاني و بيچاره گي ايران و ايراني از اوست . دفاع از گروهي مرتجع كه در تمام طول تاريخ ما مخالف هر گونه نو گرايي و توسعه و پيشرفت بوده است. مي بينيد كه قوچاني اصلاح طلب پيشرو و آزادي خواه و دموكرات سر از كجا در آورده است ؟ از زير عباي شيخ فضل الله نوري و اين يعني يكي شدن با كليت نظام و نفي كامل مشروطيت و دموكراسي . و حالا آن سخناني كه ابراهيم گلستان در نفي ملي گرايي و به سخره گرفتن فردوسي گفته بود معنا پيدا مي كند . حالا معلوم مي شود كه چرا مرده ي فراموش شده كه عمري با تمام روشن فكران و هنرمندان اين ديار در افتاده بود سر از نشريه ي محمد قوچاني در آورده است و آن همه از او تجليل و ستايش مي كنند و در يكي از شماره هاي آن ( شماره 32 ، يك شنبه 16 دي ماه 1386 ) براي گلستان ويژه نامه چاپ مي كنند و مهدي يزداني خرم از اعضاي گروه شهروند امروز گفت و گويي مفصل و طولاني با او ترتيب مي دهد و او را نويسنده و هنرمندي بزرگ ، بي پروا ؛ شجاع ؛ صادق و رك و راست و پاك معرفي مي كند . و او باز در يك وراجي سرسام آور و جنون آسا هر چه از دهان اش در مي آيد عليه روشن فكران مي گويد و حرف هاي كهنه ي خود را كه ديگر سال ها گوشي براي شنيدن شان نبود تكرار مي كند . و در حالي كه حتا حاضر نيست لفظ روشن فكر را در مورد اهل انديشه و تفكر بشنود و به شدت از اين واژه بر آشفته و عصباني مي شود و فرياد مي كشد : ‹‹ آقا جان روشن فكر كجا بود ؟ چرا حرف مفت مي زني ؟ ما اصلن در ايران روشن فكر نداشتيم ، اين ها چه كردند ؟ چه گلي به سر مردم زدند ؟ حركتي به وجود نياودند ›› ناگهان مي بينيم از آقاي خميني ستايش مي كند و مي گويد : ‹‹ كار بزرگ را روح الله خميني كرد كه ملتي را به جنبش آورد . او حركت به وجود آورد›› . و از سوي ديگر به دست بريده ي حضرت عباس قسم مي خورد و به پيامبر اسلام ارادت مي ورزد و آيه هاي قرآن را مي ستايد . و در جاي ديگر در همان گفت و گوي مفصل با يزداني خرم از انقلاب مردم ايران تجليل و ستايش مي كند ؛ و اين در حالي ست كه جناب گلستان هرگز انقلابي نبوده است و در سال هاي پيش از انقلاب به سفارش شركت نفت فيلم مي ساخته و يار شفيق هويدا و اعلا حضرت همايوني بوده و به سفارش شخص ايشان براي جواهرات سلطنتي فيلم مستند مي ساخته است . و ناگهان دم از انقلاب زدن و هم دردي با مردم محروم و ستم ديده آن هم از سوي اين بورژواي تمام عيار و كهنه كار كه سال ها پيش از انقلاب از ايران فرار كرده و سال هاست در قصر سلطنتي ساسكس در حومه ي لندن زندگي مي كند خيلي خوش مزه است .

و اكنون جاي اين پرسش است كه چرا نشريه ي قوچاني كه همان طور كه گفتم راه و روشي مشكوك پيش گرفته است و چند نوبت براي روشن فكران و هنرمندان اين ديار پرونده سازي كرده است چنين با گلستان فراموش شده نرد عشق مي بازد . شهروند در يكي از شماره هاي اش به پرونده سازي عليه كانون نويسندگان ايران دست زد . در نوبتي ديگر عليه محسن مخملباف پرونده سازي كرد و شخص آقاي قوچاني بر مقام خدايي تكيه زد و فتوا داد مخملباف ديگر نه مسلمان است و نه هنرمند . و اكنون آيا تصادفي ست كه شهروند پس از اين كه شماره اي را به گلستان و ستايش از او اختصاص داد در چرخشي كه به آغوش روحانيت راست سنتي مي خزد در همان شماره ، نامه اي خصوصي را كه سال ها پيش گلستان نوشته بوده و در آن به فردوسي و هويت ايراني اهانت كرده چاپ مي كند ؟ همه مي دانيم كه سال ها پيش همين راست سنتي محبوب قوچاني و شهرونديان در موج سنگين سركوبي كه عليه روشن فكران و فرهنگ و هويت ايراني راه انداخت در كنار قتل هاي زنجيره اي در شاخه ي رسانه اي اش با روزنامه ي كيهان و برنامه ي هويت در تلويزيون به لجن مال كردن بزرگاني همچون دكتر عبدالحسين زرين كوب و احمد شاملو و بسياراني ديگر پرداخت . آيا در موج جديد سركوبي كه عليه فرهنگ ايراني و روشن فكري و روشن گري در ايران راه افتاده و در اين وانفساي وحشت زا نشريه شهروند امروز هم به راه همان كيهان و برنامه ي هويت مي رود ؟ و بدا به حال ابراهيم گلستان كه پيرانه سر چه سرنوشت شومي پيدا كرده و از مقام يك فيلم ساز و داستان نويس پيشرو و آوانگارد به چه چاه عفني سقوط كرده است . مبارك باد بر قوچاني و گلستان اين پيوند فرخنده زير عباي شيخ فضل الله نوري .

1- سعيد حجاريان روزگاري كارمند وزارت اطلاعات بود و عمادالدين باقي پدر همسر قوچاني كارمند بنياد شهيد .

پیام برای این مطلب مسدود شده.

Free Blog Themes and Blog Templates