12.20.2008

دانشگاه یا زندان

احمدشیرزاد: 16 آذر هر سال برای همه یادآور نشاط و هیجان دانشجویی است. اما امسال برای من این روز با بغضی سنگین همراه بود. زندانی بودن را این بار با تمام وجودم حس کردم و سنگینی اشک را بر پلک هایم که برای جاری شدن به سختی با غرورم در ستیز بودند. دانشگاه را زندانمان کرده اند با هزاران قفل مرئی و نامرئی.
چند روزی قبل بچه ها ی انجمن اسلامی دانشکده سراغم آمدند و خواستند به مناسبت شانزدهم آذر گپ و گفتگویی با دانشجویان داشته باشم. به آن ها یادآور شدم که دانشگاه برای هیچ نوع برنامه ای که من در آن حضور داشته باشم مجوز نمی دهد و من هم با توجه به جوّ سنگینی که وجود دارد، در این دور، تمایلی به فعالیت در سطح دانشگاه ندارم. نهایتاً با توجه به اصرار آنها برای برگزاری یک جلسه گفتگو، قرار شد جلسه کوچکی در یکی از کلاس ها تشکیل شود و حداکثر در سطح دانشکده اعلام شود تا نیازی به مجوز هیأت سه نفره دانشگاه نباشد. ظاهراً معمول چنین بوده است. اما گویا این حداقل نیز از حد تحمل کسانی که برای دانشگاه تصمیم می گیرند فراتر بود. آن طور که من بعداً شنیدم فشارها از دو طرف برای لغو یا برگزاری جلسه ادامه داشته است و نهایتاً انجمن مجبور می شود برای جلسه کوچکی که حسب معمول نیازی به مجوز رسمی نداشته مجوز رسمی بگیرد.
زمان جلسه یک ساعت آن هم در وقت نهار و استراحت بچه ها بود. موقعی که خواستیم جلسه را شروع کنیم دیدیم آقایی با دوربین و سه پایه مخصوص تشریف آوردند که فیلم بگیرند. از بچه های انجمن به شوخی پرسیدم: شما سفارش فیلمبرداری داده اید؟ با تعجب ابراز بی خبری کردند. چند نفر از حضار نیز با شگفتی سؤال می کردند: قضیه چیست؟ برای کجا فیلم می گیرند؟ آقای دوربین چی نیز به زبان آمد و گفت: آقای میم به من دستور داده اند فیلم بگیرم. گفته اند برای هر جلسه ای که مجوز صادر کرده ایم شما باید فیلم بگیرید.
علیرغم احساس مشمئز کننده ای که به همه ی ما دست داده بود، بچه ها تصمیم داشتند جلسه به هر شکل برگزار شود و من نیز به احترام آنها در زیر نگاه دوربین آقای میم و آقایان میم جلسه را ادامه دادم. ناگفته نماند که کار به آن جا رسیده است که بچه های برگزار کننده از ترس آن که آن جلسه آخرین جلسه شان نباشد چند بار از من خواستند که سخن تندی نگویم و اساساً محور بحث نیز سیاسی نباشد، که من نیز تا حد امکان رعایت کردم.
این از اصل ماجرا. این توضیح را نیز اضافه کنم که از زمان تشکیل دولت جدید و تغییر گسترده ی رؤسای دانشگاه ها به جز یکی دو مورد استثنایی امکان حضور من در هیج یک از جلسات دانشجویی دانشگاه ها فراهم نشده است. به کرات اتفاق افتاده است که از شهرهای دور و نزدیک بچه های دانشجو زنگ زده اند تا برای سخنرانی یا میز گرد مرا دعوت کنند و وقتی که مجوز آن صادر نشده عذرخواهی کرده اند یا دیگر تماسی نگرفته اند. البته در بیشتر موارد دانشجویان فهرستی از چندین سخنران احتمالی را به هیأت سه نفره می دهند، تا یار که را خواهد و میلش به که افتد. در چنین صورتی اصولاً خبری نیز به ما نمی دهند که می خواستیم دعوتت کنیم اما مجوز ندادند.
اما واقعیت تلخ آن است که به طور غریبی هیأت های سه نفره ناظر بر فعالیت های دانشجویی (شامل رئیس دانشگاه، رئیس نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه و نماینده وزیر) همه به یک صورت جواب می دهند. کسی که محروم از حضور در جلسات دانشجویی و استفاده از فضای گفتگو با دانشجویان باشد در همه ی دانشگاه های دور و نزدیک محروم است و کسی که مجاز باشد همه جا مجاز است. نمی دانم این را باید به حساب همدلی رؤسای انتصابی دانشگاه ها با هم گذاشت یا به حساب هماهنگی همه ی آن ها با دستگاهی که این وظیفه ی خطیر و پر دردسر را به نیابت از آن ها انجام می دهد!
آقایان پشت میزها نشسته اند و زشتی کار خود را نمی بینند. تصورشان این است که انتساب به حاکمیت تطهیر کننده اعمال آن هاست. لابد می گویند: تو عنصر معترض نمی توانی با دانشجویان نا آگاه و ساده دل جلسه بگذاری و هر طور “دلت خواست” برایشان حرف بزنی. و من می گویم : اما چطور است که شماها هر طور دلتان خواست به این و آن مجوز می دهید و برای این و آن ناطور می گمارید؟ شما دچار همان پارادوکس همیشگی هستید که کارهای خودتان را از سر حق و مصلحت می پندارید و کارهای مخالفانتان را از سر دل. منطق ایجاب می کند که آنکه قادر به پاسخگویی و دفاع علنی از کرده های خویش نیست کارش از روی دل است نه آن که به صراحت سخن می گوید و در هر محکمه ای قادر است پای حرف خویش بایستد.
همه جای دنیا کار اطلاعاتی می کنند. این هم قبول که همه ی رژیم ها چه بر حق باشند و چه نا حق شهروندانی را که فکر می کنند ممکن است دردسرساز باشند زیر نظر می گیرند. کار امثال ما نیز از این حرف ها گذشته است که از حساسیت برخی اصحاب قدرت نسبت به خویش ناراحت باشیم و به ما بربخورد. اما شما را به خدا کجای دنیا به این زشتی و دریدگی شهروندان را زیر نظر می گیرند؟ آنها خودشان خوب می دانند که صدها نوار و فیلم از این نوع سرسوزنی ارزش اطلاعاتی واقعی ندارد و حتی به درد پرونده سازی های کودکانه ای که در این ده سال گذشته جز اتلاف وقت دادگاه ها اثری نداشت نیز نمی خورد.
مانده ام در پاسخ به این سؤال که آن سوی سوراخ این دوربین چه کسی خواهد نشست تا فیلم سخنان مرا وارسی کند و از این کار چه چیزی گیرش می آید و اگر هم نهایتاً چیزی گیرش آمد آیا به این فضاحت و بی آبرویی می ارزد؟ مشکل همین است که آقایان نمی دانند دانشگاه چه جور جایی است. بگذریم از این که حرمت دانشگاه و استاد و دانشجو را نمی دارند و تنها معیارشان در پاسداشت حرمتها دوری و نزدیکی دیگران به جناح و تفکر خودشان است. نگه داشتن احترام ها پیشکش شان، اما بحث این جاست که در حیطه ی عمل مگر می توانند با این قبیل اقدامات بچه گانه بر توسن تفکر مردم و به خصوص جوانان لگام بزنند؟
در این چند ساله توهین و ناروا از مدعیان اخلاق و ارزش ها زیاد شنیده و دیده ام. من و خانواده ام به این روند عادت کرده ایم و بد کرداران را به خدای عادل حوالت می دهیم. اما آنچه روز شانزدهم آذر بر من و دانشجویانم که مثل بچه هایم برایم عزیزند روا داشته شد هنوز چشمانم را تر می کند. آن روز کلاس 1 ساختمان فیزیک برای من همانند اتاق ملاقات زندانی بود که در آن اعضای خانواده ی یک محکوم فقط در حضور مأمور زندان می توانند حرفها ی او را بشنوند.
به کجا می رود این حکومت؟ آیا عاقلی آن طرف هست که دل بسوزاند، نه برای ما که برای این نظام؟

پیام برای این مطلب مسدود شده.

Free Blog Themes and Blog Templates