28.10.2010

نامه مسعود بهنود به هادی خرسندی و پاسخش

اصغرآقا: هادی جان
من حتی در زمانی که در تهران بودم و بیم، اوج داشت و موج داشت، فراوان به شعرهای تو و نکته هایت در نوشته هایم اشارت کرده ام. این اشارت ها می دانم چیزی بر تو نمی افزاید اما همین بوده است که شاید سلیقه مرا نشان کند و نشانی دهد که چقدر وقت خواندن شعرهایت – به خصوص – لذت می برم. بارهایش می خوانم. ترا چنان که چند بار هم نوشته ام …. (با پوزش از بهنود عزيز اين سه سطر را – به فروتني البته – از اينجا برميدارم. در جاي ديگر خرجش خواهم کرد البته!)

این صغرا اما برای تجدید مودت نیست فقط برای این کبراست که دو یا شاید سه بار سخنرانی ات را بر مزار مرضیه شنیدم. از این همه نکته دانی تو عجب کردم . شیرین سازی اوقات تلخ کار تست اما این هنرت پنهان بود یعنی من که نمی دانستم ، نمی دانستم در سخنرانی های بی مقدمه و به قول موسیقیائی ها بداهه نوازی هم چنین چیره دستی. بعضی جاهایش دلم شور می زد، برای تو و هم برای آن ها که نشسته بودند به شنیدن و دلهره در نگاهشان پیدا و ابتدا که آرام کف زدند پیدا بود. گرچه می دانی با آنان هیچ همراهی ندارم اما یکی باید قبل از این که خاک سرد شود این ها را می گفت. یکی که انیفورم تنش نباشد. یکی که به ربط سازمانی نیامده باشد. و تو بودی . تو بودی که حق ادا کردی و پاسخ همه لذت ها را دادی که از صدای مرضیه بردیم. تو بودی که نمکین ادایش را یادآوردی، همان زمان که می شنیدم سخنانت را به گمانم بود مانند همه وقت ها که می خواست شیطنت کند یکی ابروهایش بالا جهید. چه خوب از دلکش ذکر کردی که همگن او بود، و به سرنوشتش به جا اشاره کردی. خوب کردی. چه شیرین گفتی و چه به جا آوردی. کلامت متبرک.

هادي – مسعودجان. يک چيز بامزه. (بامزه؟) اولين، آخرين، بديهي ترين و مبتذل ترين حرفي که کينه ورزان يا متعصبان در چنين مواردي ميزنند اين است که «پول گرفته!». در مورد من چون از خودشان شرمنده ي چنين ظني ميشوند، کم کم به جاهاي ديگر ميزنند: «پير شده خرفت شده» بي آنکه فکر کنند به باقي همسالان من برميخورد! يا «جو گير شده» در حاليکه من جو را گرفتم نه جو مرا.
مسعودجان من با اشک مينويسم و اول بار است که ميگويم. (کنياک خوب به از زغال خوب) شبي که من از ايران بنه کن ميآمدم، – دو سال قبل از انقلاب – و روزنامه ي اطلاعات و اطلاعات بانوان جشن خداحافظي (جشن؟) در «انجمن دوشيزگان و بانوان» برايم ترتيب دادند و همکاران مطبوعاتي بودند، – تو و سيما دبيرآشتياني و علي باستاني با شاه و شهبانو رفته بوديد کجا؟ يادم نيست – من مرضيه را هم به عنوان دوست دعوت کرده بودم. وقتي آخرشب او آمد اما تنها نيامد و با ارکسترش آمد و برنامه اجرا کرد و سنگ تمام گذاشت، شب آخري دينش برگردن من ماند. هفده سال پيش که به لندن آمد چند شب با برادرش که از اتريش آمده بود در خانه ي ما بود. بعد که رفت پاريس و به مجاهدين پيوست، بعد از چندماه بي خبري، ماهي يکي دوبار زنگ ميزد و با من و همسرم صحبت ميکرد. در اين سالها هرجا که من برنامه داشتم سبد گلش ميرسيد.

هفت ماه پيش که دخترش ورپريد و به خاکسپاريش رفتم و چندتا فحش در اينترنت خوردم، دستم آمده بود که در اين سفر چه خواهد شد. پس در حرفهايم اشاره هم کردم به آن. البته به آن شوري نشد که پيش بيني ميکردم اما تعجب کردم که بعضي ها فارسي حرف زدن آدم را به زبان دلخواهشان ترجمه ميکنند. روي فيلم کليک ميکنند و صدا را ميشنوند اما به کاغذ که نقلش ميکنند چيز ديگر ميشود! بگو دزد حاضر و بز حاضر. ميگويند از کجا معلوم که اين بز دزد نباشد و آن دزد بز نبوده باشد!

اينها اگر تمرين دمکراسي است، قربانش ميروم و قربانيش هم ميشوم. اما من نه به خاطر تمرين دمکراسي، نه به خاطر تجليل از يکي از مفاخر موسيقي ايراني، بلکه به خاطر رفيقم رفتم و حرف زدم. او مرده بود و آخرين فرصت بود که من براي نوه اش و دوستارانش صحبت کنم.
بدينوسيله با همه ي کساني که ديگر با من و سابقه ي من و کار من و آينده ي من سر مهر ندارند، خداحافظي ميکنم. حلال بودي هم نمي طلبم، و همانطور که در آنجا گفتم و فيلمش هست: «فاتحه هم نميخوانم!».
ايميل من: hadikhorsandi@aol.com

پیام برای این مطلب مسدود شده.

Free Blog Themes and Blog Templates